31

…آره مهندس، مام کارمون تموم شد و اومدیم بیرون، رفتیم تو پارک نشِستیم. دَمِ غروبی بود داشتیم سیگاری می‌کشیدیم مَمَّدَم رَفت 2تا چایی‌کیسه‌یی گرفته بود جات‌خالی داشتیم می‌خوردیم و به‌ئی‌سیگار پک می‌زدیم، دیدیم یه‌جوجه‌بسیجی‌یه با یه –بلانسبتِ شما که می‌شنُفی– بچه‌کونیِ چفیه‌به‌دوشی تَرکِ‌ش اومدن وسطِ پارک ویراژ دادن که احمدی‌نژاد با 65درصد برنده شد. حالا چه‌جور ساعتِ 8شب که تازه رأی‌گیری تا 12شب ادامه داشت اینا نشِستن حساب‌کتاباشونُ کردن همه‌شُ بشمار3 درآوردن!؟ شما خودت شاهدی حَیِّ حاضر، ما الان بریم پولِ‌مونُ بگیریم، الان می‌خوایم بریم بگیم آقا ما اومدیم پولِ‌مونُ بگیریم، عرق ریختیم جون کندیم گشنه‌گی کشیدیم تشنه‌گی کشیدیم کار کردیم 4ماس داریم عمله‌گی می‌کنیم یه‌پولِ سیاه نگرفتیم شیکمِ زن و بچّه‌مونُ سیر بکنیم، 6ماس کرایه‌خونه ندادیم امروزفردا اثاثِ‌مون تو کوچه‌س، زن و بچّه‌مون سال‌به‌سال رنگِ گوشت و برنج به‌چش نمی‌بینن سال‌به‌سال رنگِ لباسِ نو به‌چش نمی‌بینن رنگِ کفش و کلاهِ نو به‌چش نمی‌بینن، الان بیاین پولِ ما رو بدین؛ می‌دن!؟ بعد اینا که حساب‌کتاب‌شون ئی‌جوره، شما خودت سرت می‌شه بگو بینم چه‌جور نشستن جَلدی همه‌شُ حساب کردن!؟ آره برادرِ من، اینا همه‌ش فیلم بود که ملّتُ سیا کنن، که کردن؛ مام بلانسبت مثِ خر رفتیم گولِ اینا رو خوردیم سرمونُ انداختیم پایین رفتیم تو اون‌طویله رأی دادیم به‌شون که فرداروزی پُزِمونُ به‌خودمون بدن. دیگه ندونستیم اصن هیشکی به‌مون نمی‌گه خرت به‌چند، به‌این‌آسمونِ کبود، به‌ئی‌وقتِ غروب، به‌اون‌خدا، به‌پیر و پیغمبر، به‌ناموسِ فاطمه‌ی زهرا هنوزَم رأی‌مونُ باز نکردن که بخونن، هنوزم آدم حساب‌مون نمی‌کنن، هیچ‌کدومِ‌مونَم حالی‌مون نیس که چی به‌سرمون اومد، اَ کجا خوردیم، به‌کجا رسیدیم… ]پُک می‌زند و به‌دوردست نگاه می‌کند.[

30: پنج‌روایت از یک‌مرگِ مقدّر در خیابان

1: دیدم صنمی، سَروْقـَدی، رویْ‌چو ماهی…

پسر از دانش‌گاه بیرون می‌آید. مضطرب به‌هرطرف سر می‌چرخاند و بالأخّره دخترِ هم‌کلاسی‌اش را –که در ازدحامِ دانشجویان گم‌اش کرده بود– دوباره می‌یابد و می‌بیند که دارد از عرضِ خیابان می‌گذرد. شتابان می‌دود تا به‌او برسد امّا ماشین زیرش می‌گیرد. دوست‌پسرِ دختر درآن‌سویِ خیابان به‌اش می‌گوید: «اون‌جا رو ببین یه‌ماشینه زد یه‌یاروئه رو ناکار کرد.»

 

2: ما شهدِ عمر ز تلخیِ تریاک جُسته‌ییم…

پسر از دانش‌گاه بیرون می‌آید. سرش در کتاب است و با ولع آن‌را برگ می‌زند. صدای بوق ماشینی‌را می‌شنود و سرش‌را که بالا می‌آورد همه‌چیز تمام می‌شود. چندگام آن‌سوتر، مقداری‌گـَرد روی آسفالتِ خیابان پخش می‌شود. معتادی سر می‌رسد، گرد را امتحان می‌کند، کتاب‌را برمی‌دارد و می‌گوید: «هوم، تو این‌کتابا چه‌چیزای خوبی پیدا می‌شه.»

 

3: دست‌ام نداد قوّتِ رفتن به‌پیشِ یار…

پسر از دانش‌گاه بیرون می‌آید و مدام به‌ساعت‌اش نگاه می‌کند. تاکسی‌ها همه پر هستند. عاقبت یک‌ماشین سر می‌رسد با یک‌جای خالی. پسر با تمامِ توان دست‌هایش را تکان می‌دهد که «مستقیم!» ماشین 10قدم بالاتر نگه می‌دارد. پسر می‌دود ولی وقتی به‌ماشین می‌رسد راننده قهقهه‌زنان گازش‌را می‌گیرد و می‌رود و سرنشینانِ عقب برای‌اش شکلک درمی‌آورند. پسر به‌زمین و زمان فحش می‌دهد ولی تا برگردد، یک‌تاکسیِ پُر از روی پای‌اش رد می‌شود. پسر فریادزنان پای‌اش را می‌گیرد و تا به‌خودش بجنبد، ماشینِ دیگری زیرش می‌گیرد.

 

4: ز من مپرس «چونی؟»/دلم چو کاسه‌ی خونی…

پسر از دانش‌گاه بیرون می‌آید. می‌خواهد از خیابان رد شود که ناگهان دستی محکم به‌پشت‌اش می‌خورد که «چه‌طوری رفیق؟» پسر فرصت نمی‌کند جوابِ دوستِ تنومندش‌را بدهد زیرا وسطِ خیابان می‌افتد و زیر گرفته می‌شود.

 

5: به‌فرمانِ «تو» پاکان با لقاءالله پیوستند…

پسر از دانش‌گاه بیرون می‌آید. به‌وسطِ خیابان که می‌رسد چشم‌اش می‌افتد به‌ماشینی‌که آن‌سو پارک شده و می‌بیند که راننده‌ی ریشو دارد به‌او نگاه می‌کند و سرنشینِ ریشوی صندلیِ عقب به‌او لب‌خند می‌زند. پسر هراسان برمی‌گردد امّا راننده‌ی ریشوی دیگری او را زیر می‌گیرد.

_____

* تیترهای 1 و 4 از عارفِ قزوینی، 2 از احمدِ محمود (داستانِ «قصّه‌ی آشنا»)، 3 از سعدی و 5 از شهریار است.

30-1

سی مرغِ مسافرِ کوهِ قاف دراثرِ انصرافِ یکی‌از اعضای گروه 29تا شدند و نه‌تنها به‌مقصد نرسیدند، بل‌که نتیجه‌ی اخلاقیِ سفرشان ناتمام ماند.

28: مشق شب –1

درویش چنان در غمِ هجرانِ تو پژمرد

                                    ک‌آوازِ خزان در همه‌آفاق پراگند…

27: نُستالژیا -2

محاکمه‌ی کرباسچی

توضیحاتِ غیرلازم: این بی‌چاره رو واقعن هیشکی نمی‌شناخت چون چنان‌که توی همه‌ی حکومتای تُتالیتِر افتد و دانی، تازه بعد از دَس‌گیری‌ش مشهور شد و تمومِ شهرتِ‌شَم مالِ 2چیز بود: اوّل این‌که تهرونُ با شمرون اشتباه گرفته بود و سپرده بود راه‌به‌راه تو هرجای باربط و بی‌ربطِ پایتختِ کثیف و نفرت‌انگیزمون درختای قدیمی‌رو بندازن و جاشون گل بکارن (شکرِ خدا از شهرداربودن این‌یه‌قلمُ خوب بلد بود) و دوّم عضویّتِ‌ش تو کارگزارانِ سازنده‌گی که حامیانِ پرشورِ سیّدمحمّدِ رنگ‌رَز (خاتمی) بودن. آقای شهردار اون‌وَختا یه‌عینکِ پَتِ پهنِ دهه‌ی پنجاهی داشت و هَنو ریش و پشمِ‌شُ اصلاحات نکرده بود و موهاشُ مدلِ آل‌پاچینویی دُرُس نمی‌کرد و اکانتِ توئیترش راه نیفتاده بود. جونَم واسه‌تون بگه که من اون‌موقه 11سال‌ام بود. جلساتِ محاکمه رو شبکه 1 –که اون‌وَختا هنوز «شبکه‌ی هر ایرانی» نشده بود– طرفای یازده‌دوازده‌ی شب پخش می‌کرد. روالِ کار این‌جوری بود که دادگاه با قرائتِ ادعیه‌ی کمیل و جوشن کبیر و زیارت‌نامه‌ی عاشورا توسّطِ متّهم (کرباسچی) و لب‌خندِ ملیحِ قاضی (محسنی اژه‌یی) کلید می‌خورد؛ یعنی راحت 15-20دقیقه‌ی اوّلِ‌ش به‌زبونِ شیرینِ عربی اجرا می‌شد. بعد نوبت می‌رسید به سین‌جیم و ازین‌جا به‌بعد تعلیقِ داستان فقط با جُف‌پا رفتنای مکرّرِ اژه‌یی وسطِ ورّاجی‌یای کرباسچی حفظ می‌شد. اون‌موقه ظاهراً هنوز اژه‌یی گاز نمی‌گرفت و قندون پرت نمی‌کرد و موسوی واسه کشور و انقلاب احساسِ خطر نمی‌کرد و رابطه‌ی کرّوبی (رئیس‌جمهورِ ناکامِ آینده) با کرباسچی (معاونِ رئیس‌جمهورِ ناکامِ آینده) تعریفی نبود چون ما که نشنیدیم کرّوبی پشتِ کرباسچی دربیاد. خلاصه تو اون‌دوره‌زمونه‌یی‌که خبری از این‌همه فیلم و سریال نبود و خَرحزب‌اللهی‌یا باسه پخشِ «پلیس آهنی» از تله‌ویزیون تو خیابون سینه‌زنی می‌کردن و رسانه‌ی ضدّملّی دوهفته یه‌بار اونَم اگه یه‌حلقه فیلمِ تکراریِ تیکه‌پاره‌شده مالِ جنگِ جهانیِ اوّل پخش می‌کرد و ترمیناتور 2 و جیمز باند و گنج قارون و آقامهدیِ پاشنه‌طلا و پینک‌فلوید و متالیکا همیشه پا نمی‌داد و اگه از توی خونه‌ت ویدیو می‌گرفتن 300هزارتومن جریمه رو شاخ‌ت بود (و اون‌وَختا 300هزارتومن یعنی خیلی)، شوی تله‌ویزیونیِ «کرباسچی VS اژه‌یی» حقیقتاً پدیده‌ی سال بود! این‌جوری بود که شبای محاکمه بساطِ تخمه و میوه و چایی و سیگار و روزنامه‌ی جامعه جلوی تله‌ویزیون پهن می‌شد و بازارِ بحثِ سیاسی حسابی رونق می‌گرفت. این «روزنامه‌ی جامعه» رو که گفتم خیلیاتون حکماً یادتون نیاد، دلیلش اینه که اوّلاً حافظه‌تون به‌خوبیِ من کار نمی‌کنه، ثانیاً اون‌وَختا خیلیاتون داشتین قاقانونوچه می‌خوردین و ثالثاً (و از همه مهم‌تر) این‌که اون خدابیامرز 40شماره بیش‌تر چاپ نشد. یادم میاد که توی شماره‌ی آخرش یه‌عکسِ گنده زد از خودش (روزنامه‌ی جامعه) که توی یه قیفِ قرمز چپونده شده بود و زیرش نوشته بود «جامعه توقیف شد». این«جامعه» که گفتم، صفحه‌ی آخرش همیشه یه‌مشت کاریکاتورِ خیلی‌تخمی چاپ می‌کرد که خوب خاطرم هست یکی‌ش آقای شهردارُ نشون می‌داد که داره از دادگاه میاد بیرون و ملّت واسه‌ش سوت و هورا می‌کشن که «کرباسچیِ قهرمان، امیرکبیرِ ایران» یا یه‌همچین غلطِ اضافه‌یی. الان دارم با خودم فکر می‌کنم که لابد کاریکاتوریستِ محترم و رفقای روزنومه‌نویس‌ش و خیلیای دیگه «امیرکبیر و ایرانِ» دکتر فریدون آدمیّت رو نخونده بودن که چنان‌شکری می‌خوردن و چنین‌قندی می‌شکستن؛ شایدَم خونده بودن و ملّتُ خر فرض کرده بودن. به‌هرحال اهمّیّتِ پروپاگاندای رسانه‌یی در پیش‌بُردِ سیاستِ بی‌پدرمادر بر همه‌گان واضح و مبرهن است؛ تازه‌شَم از قدیم و ندیم گفته‌ن:

 

تا که احمق باقی است اندر جهان،                     مردِ مُفلِس کِی شود محتاجِ نان!؟

2×13: متمّمِ قانونِ حمایت از خانواده در مزرعه‌ی حیوانات

امروز خروس‌ها از خوابِ غفلتِ چندین‌هزارساله بیدار شده و خواهانِ استیفای حقّ کفالت بر تخم‌مرغ‌ها هستند.

2^25√: خَزشناسی –2

تا قبل‌از حمایتِ «فرهاد جعفری» از احمدی‌نژاد، «کافه‌پیانو» را به یک‌دوجین از دوست‌دختر/دوست‌پسرهای‌اش هدیه داده بود؛ امّا حالا آن‌را کتابِ خَزی می‌داند که شعورِ خواننده‌گانِ روشن‌فکری مثلِ شخصِ شخیصِ ایشان را به‌بازی گرفته و به‌نظرش نشرِ چشمه مؤسسه‌یی اهریمنی‌ست که کمر به‌انهدامِ فرهنگ و ادبیاتِ ایران بسته و باید دَرَش‌را گِل گرفت. البته این‌را فقط در وب‌لاگ‌اش برای دوست‌دختر/دوست‌پسرهای بالقوّه‌اش جار می‌زند؛ تَهِ دل‌اش هنوز این‌کتابِ نازنین را سخت دوست دارد؛ فقط شاید آرزو می‌کند نویسنده‌اش آدمِ دیگری بود.

23:59:59

1

2

3

4

5

6

7

8

9

شما 10ثانیه به‌مرگ نزدیک‌تر شدید؛ به‌همین ساده‌گی!

23

بدشانس‌ترین آدمی‌که در طولِ تاریخِ بشریّت غرق شد، یهودیِ بی‌چاره‌یی بود که شلوارش به‌سرنیزه‌ی یکی‌از سپاهیانِ فرعون گیر کرده بود.

22 (بخوانید دو دو): گیرم–چه می‌کنید (3)

گیرم سبزها را تار و مار کردید، با رنگِ سبزِ قورباغه چه می‌کنید؟

(نام‌بُرده متعاقباً موردِ هجومِ شیمیایی و فیزیکیِ توأمان توسّطِ هردو گروه سبزِ اموی و علوی قرار گرفت)

21: دِمُکراسیِ فاتحان یا «مالِ من بزرگ‌تره»

هر شهروند یک‌رسانه‌ی فیلطرشده است‌که می‌تواند مطابقِ اراده‌ی فاتحان سخن بگوید یا آن‌که سازِ مخالف کوک کند. در هرصورت صدای‌اش به‌جایی نخواهد رسید، زیرا در حالتِ نخست عددی‌ست از میلیون‌ها موافقِ «همیشه‌درصحنه»یی‌که به‌عنوانِ یک«من» در «ما»ی بزرگِ فاتحان مستحیل خواهند شد، و در شِقّ دوّم یا دهان‌اش به‌زور بسته می‌شود (دِمُکراسیِ دینی) و یا صدای‌اش در هیاهوی خبریِ رسانه‌های بزرگ گم خواهد شد (دِمُکراسیِ غیردینی).

+ پی‌نبشت: با الهام از سرمقاله‌ی فوق‌العاده‌ی LeMonde Diplomatique: جنگِ اطّلاعات و نبرد برعلیهِ سانسور

≈20

درحالی‌که در دلِ تاریکی سراسیمه از دست‌شان می‌گریخت، پوستِ موزم را جلوی پای‌اش انداختم. چندگام آن‌سوتَرَک، گودالِ عمیقِ شهرداری دهان گشوده بود.

19/38

در این‌فکر بودم که دیگر آب از سرم گذشته است؛ یک‌وقت چشم باز کردم و دیدم غرق شده‌ام!

پیشین ورودی‌های دیرین

این وب‌لاگ با استفاده از اپلیکیشن ScribeFire منتشر می‌شود و ممکن است روی IE درست نمایش داده نشود؛ برای مطالعه از مرورگر FireFox استفاده کنید.
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.